یلدای 92
دینا جونم امسالم مثل سالهای پیش شب یلدارو خونه آنا بودیم.شب خیلی خوبی بود و به هممون خوش گذشت.
صبح که از خواب پاشدی بهت گفتم امشب شب یلداست میریم خونه آنا.تو ذوق کردی و یک ساعت نگذشته بود که گیر دادی آماده شیم بریم هر چی بهت گفتم باید صبر کنیم بابا بیاد ناهار بخوریم تو بخوابی تا شب بشه بعد بریم قبول نکردی منم مجبور شدم لباساتو بپوشونم تا یه کمی خیالت راحت بشه.ولی تا عصر حتی کفشتم از پات در نیاوردی.
خلاصه شب رفتیم و تو از خوشحالی سر از پا نمیشناختی هر کی میومد خونه میگفتی شب اَلدا مبالک....
اینم هندونه شب یلدامون...



هماهنگی رو دارین....

اینم فردین کوچولو(پسر عموی دینا).....

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یلدای 92
